![]() |
![]() |
|
| معمای زندگی |
|
بعد از گذشت این مدت ٬ خلاء نبودنت پر شدنی نیست . هنوزم مثل همیشه همراهمی . جای خالیت دیوونم می کنه . حیف راهی که رفتی برگشت نداره . اینجا در بی تابی نبودنت یه صندلی خالیست ٬ یه آسمون ٬ یه شهر ٬ یه دنیا خالیست . ستاره ای تنها ٬ با عکس و دست نوشته های مهتابی بی تاب نبودنت . بی تاب عطر تنت ٬ بی تاب دستات که آتیش بزنه ستاره ها رو . اینجا فقط صدات گاهی وقتها سرسره بازی می کنه روی دلتنگی های من . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 7:43 توسط ققنوس |
|
|
توی یک جنگل تندیس کبود
یه پرنده آشیونه ساخته بود خون داغ خورشید تو پرش جنگل بزرگ خورشید رو سرش تو هوای آفتابی ٬ روی درختا می پرید تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید تا یه روز ابرای سنگین اومدن ٬ دنیای قشنگشو بهم زدن هر چی پر زد آسمون آبی نشد ٬ ابرا موندن ٬ هوا آفتابی نشد بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید ٬ یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید زندگیشو توی جنگل جا گذاشت ٬ رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت ٬ رفت و عاقبت به خورشیدش رسید اما خورشید به تنش آتیش کشید اگه خورشید یکی تو آسمونه مرغ عاشق رو زمین فراوونه روزی یکی به بالا چشم میدوزه میره با اینکه میدونه میسوزه من همون پرنده بودم که یه روز خورشید و دید ٬ اسم من یه قصه شد ٬ قصه رو دنیا شنید . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:14 توسط ققنوس |
|
|
بلاتکلیفم !
مثل کتاب فراموش شده ای ٬ روی نیمکت یه پارک سوت و کور ٬ که باد دیوونه نخونده ورقش میزنه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:59 توسط ققنوس |
|
|
بگذار هر روز دلیلی باشد در دست
بگذار هر روز عشقی باشد در دل بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی مثل همه شبهایی که پشت پنجره به انتظار می نشستم و او نمی آمد او امشب هم فراموش کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 7:46 توسط ققنوس |
|
|
قشنگترین لحظات عمر آدما اون زمان هاست که دارن عشق و زندگی و مهربونی رو در کنار مظهر این خوبی ها تجربه می کنن . هفته دیگه دوباره برمیگرده به سرزمین مهربونی ها و منو با کوله باری از مشکلات تنها میذاره . ولی دعاهاشو از من دریغ نمی کنه ٬ اینو میدونم . دوسال بود که ندیده بودمش . اومدش با کوله باری پر از عشق و بوی یاس سفید و دست نوازشی به وسعت تمامی دلتنگی های من . بهترین لحظات عمرم رو کنارش دوباره تجربه کردم . دوباره در مکتب عشقش درسهای تازه آموختم و هفته دیگه بازم تنها میشم . تنها تر از همیشه . بازم با این کابوس باید دستو پنجه نرم کنم که با چه حقی بزرگترین نعمت های خداوند رو رها کردم و به این خراب آباد کوچ کردم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 6:40 توسط ققنوس |
|
|
چمدانم را می بندم
بی هیچ خاطره ای اشکی بیفشان برای مردی که تهی دست سفر میکند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 7:32 توسط ققنوس |
|
|
حول همین حوالی
پیدایت کردم و حالا همین حوالی گمم میکنی دلواپس ، خسته و ترک خورده پا به پای خاطراتت خاک میخورم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 13:19 توسط ققنوس |
|
|
در زمانهای گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم رو ببینه ، خودش رو یه گوشه مخفی کرد . بعضی لز بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتن . بسیاری هم غرولند می کردن که این چه شهریه که نظم نداره . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ایه و ... . با وجود این هیچکس تخته سنگ رو از وسط راه بر نمیداشت . نزدیک غروب ، یه مرد روستایی که پشتش بار میوه و سبزی بود نزدیک سنگ شد . بارشو زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ رو از وسط جاده برداشت و اونو کناری گذاشت . ناگهان کیسه ای رو دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود . کیسه رو باز کرد و توش سکه های طلا و یه یادداشت پیدا کرد . پادشاه تو اون یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:42 توسط ققنوس |
|
|
مثل هزاريه مچاله،ته جيب يه شوفر تاكسي ! مثل عطرِ دستمال ابريشم،تو آستين پيرهن يه خانوم خانوما ! مثل مقدس شدن يه شمع،وقتي كه برق میره ! مثل رنگ كبود خون انار،دور لباي يه پسر بچه ! مثل قشنگي پشه بند،رو پشت بوم مهتاب زده ! مثل طعم قرص مسكن،رو زبون يه مريض سرطاني ! مثل دايره هاي آب حوض،دور يه برگ تازه مرده ! مثل ملّق زدن كبوتر جلد،وقتي رو بوم صاحبش فرود مياد ! مثل گريه كردن،واسه مرگ قهرمان يه فيلم سياه سفيد ! مثل نعره ي پهلوون دوره گرد،وقتي زنجير پاره مي كنه ! مثل چرخش سكـّه تو هوا،قبل نتيجه ي شير يا خط ! مثل حرارت الكل،وقتي از گلو پايين ميره ! مثل موج گندم زار،وقتي باد از وسط خوشه هاش مي گذره ! مثل صداي اولين ترقّه،تو غروب سه شنبه ي آخرِ سال ! مثل زمزمه كردن يه آواز،وقت رد شدن از يه كوچه ي خلوت ! يه همچين چيزيه زندگي . نه شيرين نه تلخ . مثل طعم گَس ريواس ! مثل مزه ي آب ! مثل رنگ هوا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 17:37 توسط ققنوس |
|
|
عاشقانه دستهاشو گرفتم. گرمای عجیبی تو سینه جونم رو می سوزوند . عطر عجیبی پراکنده شده بود . حالتی داشتم وصف نشدنی . گویی تو آسمون بودم . به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود . گویی هوش از سرم پریده بود . نبضشو تو دستام حس می کردم . حتم داشتم اون هم همینطوریه . حس می کردم آسمون ، زمین و همه چیز مال منه . آتشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم. تنها چیزی درونم رو آزار می داد, شرم داشتم تو چشماش نگاه کنم . لیاقتش رو نداشتم . از بی آبرویی ، گریه ام گرفت . من کجا و آسمون کجا ؟ احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همونطور اشک می ریخت . درکش برام مشکل بود . این من بودم که باید گریه می کردم . کاش بودند ستاره ها ، تابه من حسودی می کردند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 17:55 توسط ققنوس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ماسک رو صورت من ، راز نگفته منه . نمیذاره منه دلم ، غمشو فریاد بزنه . از من نپرس کی ام چی ام . خودت میدونی من کی ام . فکر نکنی محتاجم و درمونده و پاپتی ام . فقط بهت بگم که من پرنده ای مهاجرم . جا موندم از پرواز عشق . منو رها کن تا برم .
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
تنهایی دختر گلفروش دختری همرنگ خزان قافله عشق تک ستاره |
|
RSS
|